X
تبلیغات
رایتل

The Majestic 

مجستیک

فرانک دارابونت کلا 4 فیلم سینمایی ساخته و هر چهار فیلم بسیار مقبول عام و خاص بوده است. رهایی از شاوشنگ نخستین کارگردانی سینمایی وی و به نظر من یکی از سه فیلم برتر تاریخ سینماست. یک شاهکار تمام عیار. کار دومش مسیر سبز هم فیلم خیلی خوبیست. کار آخرش را در سال 2007 ساخته به نام مه (The Mist) یک شاهکار دیگر و این بار در عرصه ی علمی تخیلی. اما فیلمی به مراتب ضعیفتر از این سه دارد به نام مجستیک. ناگفته نماند که این فیلم گرچه در مقایسه با سه فیلم دیگرش ضعیف محسوب می شود، در بررسی ایزوله فیلم قابل قبولیست. نکته اینجاست که فیلمنامه ی فیلمهای موفقش اقتباس از داستانهای استفن کینگ است. این یکی (مجستیک) را اما یک نویسنده ی نسبتا گم نام نوشته و نمی دانم چرا دارابونت به لحاظ تکنیکی سراغ چنین نویسنده ای و نوشته ای رفته است. محتوای فیلم نیز علیرغم تضمین مفاهیم اخلاقی و اجتماعی خیلی مشکوک به نظر می رسد. انگاری که یک فیلم سفارشی باشد. ماجرای فیلم از این قرار است که یک نویسنده ی هالیوود به نام پیتر به اشتباه مورد سوء ظن به عضویت در حزب کمونیست قرار می گیرد و از کارش معلق می شود. طی یک تصادف حافظه ی خود را از دست می دهد و وارد یک شهر کوچک می شود. به سبب شباهت ظاهری در آن شهر با یکی از کشته شدگان جنگ به نام لوک اشتباه گرفته می شود و بدین واسطه نقش قهرمان را برای شهر پیدا می کند. مدتی بعد وقتی حافظه اش را بدست می آورد بازداشت می گردد و در دادگاه برای اعتراف تحت فشار قرار می گیرد. وی بجای اقرار مصلحتی تحت تاثیر شخصیت لوک سخنرانی گیرایی در خصوص قانون اساسی و آزادی بیان می کند که وی را در زندگی حاضرش نیز تبدیل به قهرمان می کند. در آخر فیلم می بینیم که وی از میان آن دو زندگی شخصیت لوک را برای ادامه ی زندگی برگزیده است. در فیلم اما اشاره ای وجود دارد به اینکه کارگردان تحت فشار فیلم را ساخته است. این کلید را من خودم تنهایی کشف کردم. مکالمه ای در ابتدا و انتهای فیلم در جریان است که قابل رمز گشایی و کلیدی به دریافت نکته ی مذکور است. در این دو صحنه صورت جیم کری را غرق در اندیشه ی خود می بینیم و مکالمه ای را می شنویم دال بر دخالت افرادی جز نویسنده بر ماجرای فیلم که تا حدودی با داستان  فیلم حاضر نیز همخوانی دارد. گویی کارگردان یا نویسنده با گنجاندن این صحنه قصد داشتند که بر سفارشی بودن این کار مهر تاکید بگذارند. و نکته ی دیگر اینکه این القا در فیلم موجود است که پیتر به نشانه ی مخالفت با اعمال تغییرات در فیلمنامه ها زندگی لوک را بر پیشینه ی خویش ترجیح می دهد.

امتیاز من به این فیلم 6 از 10 است و دیدنش را توصیه می کنم ولی اگر می خواهید یک فیلم از این کارگزدان ببینید توصیه ی اکید من رهایی از شاوشنگ است و اگر می خواهید در تمام عمر فقط یک فیلم ببینید باز هم توصیه ی اکیدم رهایی از شاوشنگ است. امتیاز من به رهایی از شاوشنگ 10 است از 10.

چند فیلم دیگر هم دیدیم که به اختصار ذکر می کنم. 

*

Another Year  (سالی دیگر)

فیلمی درباره ی تنهایی و کهنسالی و دغدغه های آن از یک کارگردان کهنسال (مایک لی Mike Leigh) فیلم بدی نیست ولی به نظرم اگر بخواهیم به فیلمها تشخص انسانی ببخشیم این فیلم یک آدم پیر خواهد بود. امتیازم به این فیلم هم 6 است از 10. امتیاز IMDB به این فیلم اما 5/7 است که البته نشانگر استقلال ما در نمره دهی به فیلمها می باشد. خصوصا در غیاب طولانی منتقد دگر اندیش گروه لم. 

*

Dune (ریگ)

یک کار علمی تخیلی باورتان نمی شود بگویم از چه کسی. دیوید لینچ. محصول 1984. مسلک این لینچ را نمی دانم چیست. شاید فرصتی دست دهد و مطالعه ای بر بیوگرافی وی کلیدی باشد برای درک کامل منظورش از ساخت این فیلم. به هر حال بهترین فیلم وی نیست. امتیاز بیش از 6 هم نمی توانم برایش در نظر بگیرم. نکته ی جالب اینجاست که استعارات این فیلم بسیار فراوان است و به نظر می رسد که این فیلم به طرفداری از اعراب و مسلمانان ساخته شده و بر چیرگی نهایی آنها پس از ظهور منجی در جهاد تاکید می کند. ای بابا شوخی نمی کنم. این لم بمیره شوخی نمی کنم. اینها همه در فیلم موجود است. همین است که می گویم باید پیشینه ی وی را برای تاویل فیلم دانست چون نمادها و استعارات بکار رفته در این فیلم قابل توجه است. اما حالا که صحبتش شد بهترین فیلم لینچ به نظرم بزرگراه گم شده (Lost Highway) است یک فیلم با داستانی ساده و شیوه ی روایی پیچیده و بی شک از شاهکارهای تاریخ سینما. این فیلم را اگر یک بار دیگر ببینم حتما درباره اش خواهم نوشت.

در نوشته ی بعدی احتمالا درباره ی جدایی نادر از سیمین و دریای درون خواهم نوشت.