X
تبلیغات
دیجی چارتر
رایتل

 

سایه های بلند باد  

بی آنکه آشنایی زیادی با عقاید گلشیری یا فرمان آرا داشته باشم، و تنها به استناد آنچه در این فیلم دیدم اینها را می نویسم، بدیهیست از فیلمی چنین استعاری  برداشتها متفاوت یا حتی ضد و نقیض می تواند باشد. داستان فیلم (برگرفته از ویکی پدیا با اندکی حذف و تصرف) از این قرار است: مترسکی با چهره ای سفید و دو دست چوبی، که دو پرنده به آن آویزان است، در کشتزار است. عبدالله ( فرامرز قریبیان)، که تنها راننده ی روستا است، روی چهره ی سفید مترسک چشم و دهان و بینی می کشد و کلاه خود را سر آن می گذارد. صبح روز بعد پیرزنی به نام ننه صغری در مواجهه با مترسک از هوش می رود. و رفته رفته این ترس جدی می شود و تمام روستا را زیر سایه ی بلند خود می برد. محمد، مدیر و آموزگار مدرسه، از عبدالله می خواهد که فکری به حال اهالی بکنند. عاقبت یک شب عبدالله شرط می بندد که مترسک را از بن خواهد انداخت.

اول اینکه می توان فیلم را در ژانر وحشت دسته بندی نمود. و استفاده از مولفه های این ژانر از جمله فیلمبرداری و فضا سازی به نظرم بسیار به روز بود. نکته ی ناخوشایندش برایم برخی سکانسهای کشدار و خسته کننده اش بود که البته قدمت فیلم را باید از عوامل آن دانست که معتقدم در حال و هوا و رویکرد دیگر گونه ای به سینما ساخته شده و خستگی گاهگاه بیننده ی امروزی را از فیلمی سی چهل ساله نباید به حساب ضعف آن گذاشت. اما اشاره هایی در فیلم هست که می تواند معنایی دیگر گونه به آن بدهد و داستان را به سطحی دیگر ببرد.

به دیگر سخن می توان فیلم را به گونه ای دیگر دید و معنا کرد، این ترجمه ی دیگر می تواند معطوف به شکل گیری خرافه در جامعه ای باشد یا هر باوری خواه مذهبی یا ضد آن. کلیدهای این دیدگاه البته در نظرم اینهاست و به بیننده پیشنهاد می کنم در تاویل فیلم اینها را پر رنگ تر در نظر آورد: مترسک که ساخته ی اهالی ده است به دست عبدالله شخصیتی انسان گونه می یابد. سپس به سبب اتفاقاتی که با غش کردن پیر زنی شروع می شود این تشخص با ترس می آمیزد و گسترش می یابد. اشاره ای به عاملیت ترس در باورمندی اهالی ده، چنان که این ترس سبب شکل گیری مناسکی حول مترسک می گردد از جمله دخیل بستن یا غسل در کنار مترسک. اشاره ی نزدیک دیگر شایعاتی است در خصوص آبستن شدن معشوقه ی عبدالله و اینکه فرزند مرده اش را پای مترسک دفن کرده، (این اشاره در فیلم بسیار کوتاه و مبهم است) و تبادر به ذهن شباهت مترسک و عبدالله و در پایان کشته شدن عبدالله برای نجات مردم که البته بجای آن خود در شرف تبدیل به مترسک قرار می گیرد (اشاره ای که در فیلم هست به اینکه درصورت قطع پایش بعلت قانقاریا همتای مترسک خواهد شد).

به یاد بحثی با یکی از دوستان افتادم درباره ی فیلم life of pi که من آنرا یک فیلم کاملا ضد مذهبی و دوستم آنرا یک فیلم کاملا مذهبی دیده بود و چنانکه گفتم از فیلمهایی استعاری چون سایه های بلند باد برداشتها می تواند به شدت متفاوت یا حتی متضاد باشد، و اگر سازندگان نخواسته اند فاش بگویند ما چرا این کار را بکنیم و نکته ی آخر اینکه جدای از تمام برداشتهای ممکن یکی از بهترینهای سینمای ایران است که دیدنش را به دوستان پیشنهاد می کنم و امیدوارم نظرات دوستان را در این خصوص بدانم. 

امتیازم به این فیلم هفت است از ده.


اخیرا یا بد شانسی من یا کسادی بازار هنر سبب می شود وقت گرانمایه را به دیدن فیلمهایی بگذرانیم که آخرش پشیمانیست و بیش از همه در معرض این خطر، بعد از فیلمهای ترسناک، فیلمهای علمی تخیلیست. بنابراین به خاطر دلبستگی به ژانرهای مذکور دو فیلم تخیلی را به دوستان پیشنهاد می کنم که بسیار به مذاقم خوش آمده است و هرچند وجهه ی معما گونه ی اینها بالاست و حتی  کوچکترین اشاره ای شیرینی ی دیدن آنها را به شدت می کاهد، بعنوان نویسنده باید درباره ی آنها بنویسم گرچه پیش از دیدن فیلمها خواندن اینها را توصیه نمی کنم.  

***

Moon
Moon
در نوشتار پیشین اشتیاق خود را به دیدن فیلم اول Duncan Jones کارگردان source code بیان نموده بودم و این اتفاق دل انگیز همین اواخر افتاد و من دریافتم که موفقیت این آدم اتفاقی نیست. تقریبا تمام فیلم در یک فضا و با یک بازیگر می گذرد. این فیلم علاوه بر اینه یک ماجرای تخیلی پر جاذبه را روایت می کند، دارای بیان استعاری ظریفی نیز هست که ماجرا را به کل هستی تعمیم می دهد. ماجرا از این قرار است که فردی با قرارداد سه ساله ای در حال کار در یک مرکز فضایی در کره ی ماه است که بسته های انرژی را برای زمین ارسال می کند. فرد برای پایان قرارداد لحظه شماری می کند تا به دیدار خانواده ی خویش در زمین برود. تحت شرایطی فوق العاده این شخص با کلون خودش مواجه می شود و در می یابد آنچه به او وعده داده شده دروغی بیش نبوده است و کم کم فیلم وارد وجه استعاری خود می شود. بدون اینکه بخواهم بیش ازاین به جزئیات رخدادهای فیلم اشاره کنم می توان آینده ی موعود قهرمان فیلم را با چشمداشت انسانها از دنیای دیگر مقایسه نمود که موجب دلخوشی و وفاداری اویند. از سویی دگر لحظه هایی در فیلم هست که بیننده با خود بگوید شاید بهتر بود که او به این راز پی نمی برد و در جهل و رضایت می مرد. امتیاز IMDB به این فیلم هشت و امتیاز من هم هشت از ده  می باشد.
Oblivion
تام کروز چند تخیلی بسیار زیبا در کارنامه دارد و این هم روش. Joseph Kosinski  کارگردان این اثر فیلم نه چندان خوب TRON: Legacy  را در کارنامه دارد. داستان Oblivion در آینده می گذرد زمانی که انسانها پس از جنگی بزرگ با بیگانگان از زمین غیر قابل زیست به کره ای دیگر رفته اند و یک زوج آخرین مامور کنترل و تعمیر وسایل بر زمین سعی می کنند به بهترین نحو کارشان را انجام دهندو چشم دارند که به زودی به دیگر انسانها بپیوندند. با پیش آمدن ماجراهایی مخصوصا پس از مواجهه با کلون خود، قهرمان فیلم در می یابد آنچه در ذهنش قرار داده شده رنگی از حقیقت ندارد و علیه سیستمی که او را استثمار می کند وارد جنگ می شود. می دانم خیلی شبیه فیلم قبلی شد و من در میانه ی تماشای فیلم بانگ برآوردم که "مسخره! این که شد Moon" اما فیلمنامه خوب راهش را جدا می کند و بصورت اثری مستقل، قابل قبول و قابل توجه در می آید. در این اثر برخلاف قبلی روزنه ی امیدی نمایان است. نکته ی دیگری نیز در این قضیه ی کلونها در oblivion هست که از moon پررنگ تر است و آن اینکه نوعی وحدت را در کلونها نشان می دهد و مانند فیلم پیشین اهمیت خاطرات را در هدفمند ساختن زندگی متذکر می شود. امتیاز IMDB به این فیلم 7.1 و امتیاز من هفت از ده می باشد.
 Killing Season 

این فیلم ارتباطی به دو دیگر ندارد و علت آوردنش در این مقال ترتیب مشاهده اش بوده است و بس. فیلم روایتگر تقابل دو دشمن جنگ بوسنی است که هر دو زخم خورده ی روانی جنگ هستند. درواقع جنگ بر سراسر زندگی هر دو سایه افکنده و زندگیشان را از چیزی که می توانست باشد بسیار دور کرده است. این بار اما جنگ در مقیاسی کوچکتر و نفر به نفر ادامه می یابد. تنها اشاره ای به نکته ای در این فیلم می کنم. در طول فیلم بارها اتفاق می افتد که ورق ماجرا به نفع یکی از طرفین بر می گردد، گرچه تعدد این اتفاق در نگاه اول شاید توی ذوق بزند اما می توان اینگونه ماجرا را دید که طرفین هردو خواهان ادامه ی این کشمکشند تا چیزی را که جنگ از ایشان گرفته به دست آورند. گویی شخصیتهای فیلم به مراتب کمتر از بیننده از این جابجایی ها در قدرت هیجان زده می شوند. امتیاز IMDB به این فیلم 5.2 و امتیاز من به آن شش تا هفت از ده است.

 source code

 

دیدن یک فیلم عالی سبب می شود علی رغم مشغله ی فراوان اخیرم به نوشتن درباره اش بپردازم و هیجان دیدن آن مانع نوشتنم می شود. در این کشاکش مجبورم تنها به معرفی کوتاهی بسنده نمایم چون از سویی دیگر نمی خواهم موضوع داستان را فاش کنم. از این کارگردان جوان Duncan Jones  پیشتر فیلمی ندیده بودم گرچه تنها دو فیلم بلند در  کارنامه دارد و بر آنم که به زودی آن دیگر را هم ببینم، اما شگفتی طربناکم از فیلمنامه عالی آن بود که گرچه موضوعی تکراری را دستمایه کرده بود (حقیقت موازی و تغییرش به دنیای موازی) با لایه لایه آوردن مفاهیم مختلف حول این موضوع، چند بار بیننده را با مفاهیم عمیق تکان دهنده روبرو می کند، مثل هدف دادن به زندگی علی رغم علم به مجازی بودن آن، حقیقی بودن آنچه مجازی به نظر می رسید، زندگی در لحظه با احتمال جاودانگی هر لحظه و اینها همه مفاهیم جانبی کلیت فیلم است، Ben Ripley هم ظاهرا نویسنده ی تازه کاریست که این اثر را از ایده ای اوریجینال خلق کرده که مایه ی شگفتیست. مشتاقانه چشم به راه کارهای بعدی این دو هستم. 

امتیاز IMDB به این اثر برجسته 7.5 است و از دید من سزاوار 8 می باشد.

 2046

  

از این کارگردان پیشتر فیلم در حال و هوای عشق را دیده بودم، از این یکی اما بیشتر خوشم آمد. درواقع 2046 قسمت آخر سه گانه ای است به دنبال Days of being wild و In the mood for love. جابجای فیلم از مولفه ها (شخصیت ها)ی دو فیلم مذکور استفاده شده است گرچه برای درک فیلم نیازی به دیدن دو قبلی نیست. 

شیوه ی روایی فیلم تا حدودی پیچیده است و از یک زمان بندی خطی پیروی نمی کند، اوایل ماجرا را در اواخر فیلم شاهد هستیم. اما به این سبب که قسمتی از حلاوت دیدن فیلم همین پیچیدگی رواییست از تعریف ماجرای فیلم (طبق معمول و اینک به این بهانه) صرف نظر می کنم اما همین قدر بگویم که فیلم روایت گر زندگی مردیست به نام chow که عشقش را از دست داده است و اکنون در ارتباط های موقتش با زنان دیگر به دنبال بازیافت خاطرات از دست رفته اش از آن زن است. مراد از استعاره ی  2046 (مقصدی بی زمان در آینده ای دور که آدمها برای بازیابی خاطرات گم شده ی خود بدانجا می روند و هرگز بر نمی گردند) همین است.

کارگردانی بی نقص است و بازی ها بسیار روان و چشمگیر. اما نکته ای که این فیلم را به نظرم تبدیل به یک اثر برجسته در میان آثار همسانش می کند استفاده ی پر رنگ و بجای کارگردان از مولفه هایی است که فقط و فقط در سینما قابل گرد آمدنند. تاثیری که یک داستان می تواند بر انسان بگذارد گاه قابل ترجمه به زبان سینما هست. به دیگر سخن عمده داستانهای بزرگ قابل ترجمه به زبان فیلم هستند، حال با قوت و ضعف و بسته به سازنده ی اثر و امکاناتش. برعکسش هم هست، یعنی می توان با خواندن فیلم نامه به تاثیری حدودا مشابه فیلم دست یافت اما این درمورد 2046 به هیچ روی صادق نیست. هیچ راهی برای تعریف کردن این فیلم یا گرفتن تاثیر از داستان آن بطوری که با اثر گذاری فیلم برابری کند وجود ندارد. فیلم معجونی دلنشین از مولفه هایی است که کاملا در خدمت احساس حاصل از تماشای فیلم هستند. استفاده ی پررنگ و توی چشم از موسیقی و تکنیکهای فیلم برداری آن را به اثری منحصر به فرد تبدیل نموده که به هیچ زبان دیگری قابل ترجمه نیست. امتیازم به این اثر برجسته 8 است از 10.   

در حال و هوای عشق هم اثر برجسته ی دیگریست از این کارگردان که ماجرای عشق نافرجام chow را -که در 2046 به آن اشاره می شود- با ترکیب دلنشینی از رنگ و موسیقی و تکنیک روایت می کند. حکایت مرد و زنی که با زمینه ی شکی مبنی بر احتمال خیانت همسرانشان، از نظر احساسی به هم نزدیک می شوند. یک صحنه ی بسیار زیبا و ماندگار از این فیلم با شنیدن نامش همیشه در ذهنم شکل می گیرد و آن جاییست که مرد و زن تظاهر می کنند به اینکه می خواهند یکدیگر را ترک کنند. امتیازم به این فیلم فاخر 7 است از 10.

The Dark Knight Rises 

  Dark_knight_rises

نولان کارگردان و کریستین بیل بازیگر مورد مورد علاقه ی من است و تقابل خیر و شر در مقیاسی بزرگ همیشه نظرم را جلب کرده است. اما جدای از تاثیر مولفه های مذکور در قضاوتم، بی شک این یکی از بهترین فیلمهای اکشن است که تا بحال دیده ام. گرچه قسمت قبلی را بیشتر پسندیدم. چنانکه پیشتر در باره ی شوالیه ی تاریکی (قسمت پیشین بتمن) گفته بودم استفاده از دستمایه ای دست چندم و در آوردن یک فیلم عالی از آن کار خارق العاده ای است که در فیلم اخیر این موفقیت نولان برای سومین بار تکرار می شود. امتیازم به این اثر برجسته 8 است از 10. هیجان دیدن یک فیلم بزرگ باعث می شود نتوانم درموردش زیاد حرف بزنم. صحنه ی برگزیده ی من از این فیلم رودررویی بتمن و بین در زمینه ی درگیری پلیس غیر مسلح با زندانیان مسلحی است که کنترل شهر را در دست گرفته اند. 

 نارنجی پوش 

مهرجویی را بهترین کارگردان تاریخ ایران می دانم و دوره ای را که پری و هامون می ساخت دوره ی طلائیش. گرچه تمام کارهایش برایم ارزشمند است. اما نارنجی پوش را در مقایسه با دوره ی مذکور می خواهم با یک مثال توصیف کنم. شاملو شاعر است، سهراب سپهری هم. کوندرا نویسنده است، پائولو کوئیلو هم، منظورم این است که البته تمام ایشان که نام بردم افرادی کار بلدند و از نظرم محترم اما تفاوت سطح کارشان از زمین تا آسمان است، روشنفکری عامیانه پارادوکس نماییست که برای توصیف سپهری، کوئیلو و نارنجی پوش می توانم برگزینم. این ترم را البته منفی در نظر نگیرید، در جای خود بسیار خوب هم هست و باید در جامعه باشد اما کار تک و ماندگاری نیست، مراد آنکه نارنجی پوش را خیلی ها می توانند بسازند اما پری را فقط مهرجویی توانست.

نارنجی پوش فیلمی بسیار سهل و ممتنع است و از این رو احتمالا در جلب مخاطب عام بسیار موفق بوده است، گرچه ساده ترین داستانها نیز در دستان توانمند این کارگردان به شیوه ای گیرا روایت می شود، حتی اگر کوچکترین گرهی در فیلمنامه نباشد . یک نکته ی عجیب اما در چند کار اخیر مهرجویی به چشمم خورده است، شاید اشتباه می کنم، از این رو تنها مشاهدات خود را بطور خام می گویم. مهمان مامان به نظرم یکی از بهترین کارهای جدید کارگردان است. اما در یکی از پخشهای تلویزیونی آن در تیتراژ پایانی یک تشکر بزرگ اضافه شده بود (در سینما آن را ندیده بودم) از شهرداری تهران، تهران- طهران نیز (که به نظرم یکی از ضعیفترین کارهای مهرجوییست) صرفا یک فیلم سفارشی به نظر می رسید که وقتی از سینما بیرون آمدم داشتم فکر می کردم که بیشتر به یک مستند تلویزیونی می مانست که جای پخشش سینما نبود. و این یکی هم به نظرم کمی شبهه ی  تبلیغ برای شهرداری یا شهردار را به ذهن متبادر می کرد.

از این حرفها که بگذریم و به خود فیلم بازگردیم، گرچه اصلا خسته کننده نبود ولی دوست داشتم چند صحنه را از فیلم حذف کنم، مثلا در میان عنوانبندی فیلم جایی که مهرجویی جلوی دوربین ظاهر می شود، نیز صحنه ای که حامد از مشتریانی در لباس ورزش باستانی عکس می گیرد، همچنین صحنه ای که پدر و پسر مشغول جارو کشیدن هستند بیش از حد طولانی بود و صحنه ی آواز خواندنشان هم به نظرم کلاس کار را خیلی نزول داد. اشکال کوچک فیلمنامه این بود که حامد بستری شد و خبرهای مرتبط در روزنامه ها چاپ شد (یعنی حداقل یک روز تمام از ماجرا گذشت) اما هیچگونه ارتباط تلفنی از تهران به کیش یا برعکس مقدور نشد تا صحنه ی دراماتیک دیدار غیرمنتظره ی پدر و پسر شکل گیرد.

اشکال بزرگتری در فیلمنامه بود که با وجود نویسنده ی زن آن، برایم غیر منتظره بود. هرچه که منظور فیلم بود یا نبود، به نظرم فیلم بدون آنکه قضاوت مستقیمی انجام دهد، داشت تماشاگر را به این سو می برد که زن باید از خودخواهیش دست بردارد و ظیفه ی اصلیش که همانا مادر و همسر بودن است بر همه چیز ترجبح دهد. در تمام طول فیلم استرس داشتم که نکند لیلا چنین تصمیمی بگیرد. حد اقل خدا را شکر (گرچه تمام مولفه های فیلم داشت به این نقطه اشاره می کرد) بطور مستقیم چنین چیزی در فیلم عنوان نشد. به نظر من شخصیت خودخواه فیلم حامد بود نه همسرش.

از تمام این حرفها که بگذریم، باز خوشحالم که فیلم دیگری از مهرجویی دیدم. نقطه ی قوت دیگر این فیلم (بعد از کارگردان) بازی خوب حامد بهداد و بازی چشمگیر لیلا حاتمی بود. حامد بهداد در چند فیلمی که از او دیده ام خوب بوده است، بازی تکراری لیلا را تا بحال چندان نمی پسندیدم ولی در نارنجی پوش فوق العاده ظاهر شد.

امتیازم به این فیلم 5 است از 10 و اگر چند صحنه ای که گفتم حذف شود می شود 6 از 10.